|
دست هامان حتا تاب نداشت کرخت شده بود تا دستی دراز کند برف را از گلبوته های نوزاده بتکاند. * بتکان مادر بتکان! مادر تاب نداشت مادر صلیب فرزندانش رادر تن میکشید! * بتکان مادر بتکان! برف از بستر فرزندانت. مادر نای هو کردن نداشت نوزادانش در صلیب تن مادر جان می باخت. * بتکان مادر بتکان ! یخ را از صورتکان ناز فرزندانت. مادر ،زل زده بود بر پنجه هایش که بیرحمانه دلبندانش را بر تنش یخانده بود! * بتکان مادر بتکان! خورشید دمیده است. مادر چشم گشود یخ از پلکانش سرازیر شد! * بتکان مادر بتکان! بهار برگشته است. مادر خندید مادر تکاند مادر تکاند سر و رویش را فرزندانش را - "بیدار شوید بهار برگشته است..." گلبوته ها سر بر گردن بر مزار دامن مادر فرو ریختند!! ** نتکان مادر نتکان! اولدوز صادق- بیست و چهارم فروردین ماه87-
تهيه شده توسط
اولدوز صادق
در تاريخ
چهارشنبه ۲۶ فروردين ۸۸ ساعت ۰۲:۲۸ |
نظرات (16)
|